""بهش گفتم زندگی ما زندگی جالبیه هما.بین تراژدی محض و کمدی ناب. دائم داره پیچ و تاب میخوره .یعنی یه جور غم انگیز خنده داره یا شایدم یه جور خنده دار غم انگیز باشه .چیزی هم نیست که وسطشو پر کنه .همه نکبتی که دچارشیم مال همینه....
همین که هیچیمون حد وسط نیست هما.هیچیمون!!""
"کافه پیانو"
ص(۱۰۷)
واقعا هم همینه وقتی در ملا عام و شب های ساکت اتاقت بوی هرزه گی روزگار رو حس میکنی و و سکوت تنها پر کننده این خلا دیوانه کننده است به این جا میرسی" که هیچیمون حد وسط نیست" ...نه دلخوشی هامون که با تک ذره ای به بزرگترین تراژدی برای پر کردن همون خلا تبدیل میشه و نه غم هامون که باز برای همون دلخوشکنک و برانگیختن ترحم برای پر کردن خلا ها تبدیل به بزرگترین تفریح میشه... و تنها اعتقاداتم و عقایدم هست که کماکان استوار نگهم میداره من و امثال من رو ...اعتقاداتی که کاش پایبندی بهش جایگزین تمام این سکوت های مرگبار بشه !
+ نوشته شده در
Fri 6 Aug 2010ساعت 17:5  توسط Delaram
|
زن؟این محل تمالک جسمانی یا نفسانی که گویی در تمامی لحظات تقدسات عالم برایش نقشه کشیده اند و حضورش در نهایت گویی مادرسالاری در هیچستان است ...آن روز که به من گفتند برای پدر بنویس برای مادر بنویس چرا از لحظات وصل نگفتند آن موقع که موجودی خفیف در زنانگی خود دست و پنجه نرم میکند و گویی محکوم به همان هیچستان اشناست وکجایی قلم که در نهایت مدرنیت برای آزادیت باید بهایی پرداخت بهایی که بتوان همان تقدسات را لمس کرد!!
و آزادی همان واژه بی معنایی بین تمام حضورهای متدوال حتی در اوج لیبرائیسم تا برایش نقشه ها بکشند که آری توئی ان نهایت آرزو و این همان سگ دوی لفظ قلم است و در نهایت ناتمامی تمام این سگ دوها.....
وقتی دیروز کتاب جنس ضعیف فالاچی این بت خودم رو تموم کردم دیدم کماکان هیچستان و بی محوری آزادی و سگ دوی معروف نقش محوری زنه!!!زنی که هر چی دست و پا میزنه باز مدرن بودن براش جور دیگه تعریف میشه...پیشنهاد میکنم توی این آزادی محوری کتاب از دستش ندید!!
+ نوشته شده در
Sat 31 Jul 2010ساعت 18:25  توسط Delaram
|
به بدرقه ات
نه کاسه ای آب خرافه یی بر خاک خواهم ریخت
نه بوسه بر عطف ارادتی را از تو طلب خواهم کرد
که جهان
بازگشت دوباره تورا
به بانگ صامتش با من در میان نهاده است
روح آب و نفس زنبق
جرات درنا و سخاوت سپیدار
شرم بهار و باور باران
رقص بلور و تحمل سنگها با توست .
عشقت رستاخیز ترانه هاست!
باز می گردی و
می رهانی ام از دیار دل مرده ی اندیشه های خویش
تسلای صدایت
نوش دارو به هنگام تمام حسرت هاست !
مرا به میهمانی چشمانت ببر!
=-=-=-=-=-=-=-
تورا دوست مي دارم
و با تو
ديگرم به بيداري اين گستره ي خاموش و آدميانش نيازي نيست
چرا که تو چهار فصل سرزمين مني
سردتر از زمستان سقز
گرم تر از تابستان اهواز
سبزتر از بهار لاهيجان
و مطلا تر از پاييز برگ افکن چي چست
+ نوشته شده در
Sat 30 Jan 2010ساعت 10:41  توسط Delaram
بهار با گام های استوار معلم آغاز می شود . کوچه ها طنین قدم های امید بخش او را در خاطر بایگانی کرده اند . قدم هایی که فقط به راه راست ، سیر می کند و در امتداد خود باغ هایی را برای تاریخ ، به یادگار می گذارد . راستی این شمع بی دود محافل و انجمن ها ، در بلندترین قله ی جهان ایستاده است و مثل سیمرغ قاف دانش را فتح کرده است . کسی که مرگ هرگز به او راه ندارد و دوباره در خاکستر خود می روید و بالنده می شود .
معلم در پای تخته حرف های تازه دارد و از الف تا یا ایستاده و تخته ی سبز در ذهن خود ،میلیون ها واژه ی بکر و بی بدیل را نگهداری می کند تا آینده سازان در توصیف مقام معلم آن ها را بکار گیرند . معلم از راه سوختن کامل می شود و این تنها اعجازی است که همتا ندارد .
درون آسمان ها ریشه دارد فراتر از فلک اندیشه دارد
+ نوشته شده در
Sun 3 May 2009ساعت 17:57  توسط Delaram
|
چرا ادبیات میخوانیم ؟!دلیل توجه استعمارگران هر عصر به بخش ادب کشور مورد استعمار چیست ؟!
اگر از لحاظ لغوی هم به کلمه ادبیات دقت کنیم مجموعه آثار مکتوبی است که بلندترین و بهترین افکار و خیال ها را در عالی ترین و بهترین صورت ها تعبیر کرده است .در پی انتشار این آثار مجموعه ای از احوالات و طبایع قوم های مختلف در جهت ابزار سیاسی و اجتماعی قرار دارد و حال اینکه همه ما انسان ها با تاریخ پیوند خورده ایم در حقیقت این خاصیت ماهیت ادبیات است که هر چه قدر هم اهالی ادبیات در اصل ماهیت اختلاف نظر داشته باشند اما حقیقت شاهنامه ی فردوسی , آثار تاگور , داستان های داستایوفسکی و غزل حافظ یکی است و این ماهیت همان نفس انسانیست !...انسانی که هر روز در جست و جوی خویش ناکام تر و ناکام تر میشود با ادبیات گویی دری برای یافتن حقیقت خویش پیدا کرده است .نکته مهم این است که شاید همه انسان ها این حقایق رو به طور ضمنی و برای استفاده در مقالات خویش به کار میبرند اما گاهی برای توجه به بعد نفسانی خویش نیاز به تلنگر یک ادیب است از این رو ادبیات برای انسان هایی که در جست و جوی خویش به سر میبرند زیبا, عجیب, شگفت انگیز و گاه خارق العاده است ...به قول استاد ندوشن "ادبیات رشته روشنفکری است "روشنفکری که دست مایه تغییر در هر بعد انسانی را شامل میشود خواه از جهت مثبت خواه از جهت منفی. پس قلم قداست دارد !قداست به آن معنا که ضمیر هر شخص را روشن میکند گاه در پی تغییر آن بر می آید و گاه تاکید دارد !
نکته دیگری که اشاره به آن حایز اهمیت و ملموس تر است این است که سال ها پیش زنده یاد هوشنگ گلشیری در پاسخ به این سوال که چرا مینویسیم جواب داد "مینویسیم تا فراموش نکنیم " حال من میخواهم بگویم ادبیات میخوانیم تا فراموش نکنیم که تنها نیستیم ,احساس کنیم ,استوار بمانیم و آرزوهایمان را از یاد نبریم و هویت یابی کنیم یادمان باشد احساس هویت ملی نتیجه جاذبه فرهنگی است نه استقرار دولت ها و بعد های سیاسی آن ها !
امروزه تجدد خواهی نماد ذهنی تمام کشورهای در حال توسعه است و این تمنا جز باتشکیل مجامع ادبی میسر نیست .تکلم و نوشتار در هر سطح و در هر مکان بزرگترین دست مایه افراد برای رسیدن به خواسته هاشان می باشد و این دست مایه جز با حفظ ماهیت ادبیات امکان پذیر نیست .در حقیقت این ماهیت ادبیات است که باعث ایجاد بلوغ فکری و ایجاد زمینه های روشنگری برای افراد تجدد خواه میشود و این مساله امکان پذیر نیست جز حفظ اشعار ملی و نوشته های وطنی هر کشور .
تاریخ یک کشور به افراد آن کشور ماهیت میدهد و ماهیت هر شخص طبق نسبه و پیشینه آن کشور به افراد جامعه غرور و تشخص میدهد .اگر کسی واقعا بخواهد از منافع کشوری استفاده کند اول باید شخصیت ربایی کند و چه چیزی راحت تر از ربودن شخصیت ملی افراد جامعه !نابود کردن تاریخ یک کشور که همواره جزء جدانشدنی از ادبیات یک کشور بوده است .به چالش کشیدن یک جامعه و شخصیت های آن تنها از طریق فرهنگ و ایجاد فقر فرهنگی امکان پذیر است در آن زمان است که افراد در جست و جوی یک شخصیت مدرن خود را متکی به جامعه دیگری میبنند که جلال از آن به عنوان "غرب زدگی فرهنگی" نام میبرد !حضور کلمات بیگانه در ادبیات روز به روز ما رو وابسته تر و باعث ایجاد پنهان کردن معنا و مقصود حقیقی در پس لهجه زیبای آن کلمات می کند و زمانی میفهمیم که همین زمان مجالی برای اعتراض نمیگذارد !
در روزگاری که سرنوشت حکومت ها را میزهای مذاکرات تعیین میکنند نه میدان های جنگ و بردهای توپ های جنگی ادبیات جایگاه خود را محکم تر از قبل میبیند و استعمارگران هم بیش از پیش به این جایگاه واقفند .در برزخ های اجتماعی ما بحران هایی وجود دارد که در حال حاضر در سه دسته قابل بررسی هستند 1-پیشرفت علم 2- تحول ماشین -3-بحث در مورد دموکراسی غربی ,که در مورد آخر تنها وسیله دفاع ما در این وادی ادبیات ماست که مورد توجه ترین نکته برای استعمارگران به شمار میرورد .پس انگیزه ی این استعمار پررنگ تر از قبل نمایان میشود آن چه که مهم است این است که ادبیات فارسی حامل هویت ملی ماست هویتی که مرزهای جغرافیایی حامل این هویت نیستند بلکه ترنم موجود در شعر مولانا رنگارنگی شعر منوچهری و...حامل آنند !
ایرانیان همواره به کشور خود عشق می ورزیدند .پژواک این دلبستگی در نگاه ژرف سفیر فرانسه (کنت دوگوبینو) در زمان ناصر الدین شاه است که میگوید آنان مردمانی عاری از حس وطن پرستی سیاسی هستند !از نظر من یعنی ایرانیان بدون توجه به گشورگشایی ها و چیره شدن ملت ها و دولت های مختلف بر آنان به فردیت انسانی توجه دارند در نظر آنان فردیت ایرانی قابل تشخص است نه منافع و سود شخصی !حال آنکه منافع شخصی را مایه تکه تکه شدن سرزمین خود میدانند و چه راهی بهتر از دزدین این فردیت تا گسستن وجودی کشوری با قدمت ایران؟!....
دلارام -۱۵/۱/۸۸
+ نوشته شده در
Sat 11 Apr 2009ساعت 17:23  توسط Delaram
|
چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟!
تو به من خندیدی ونمی دانستی من به چه دلهره ازباغچه ی همسایه سیب رادزدیدم!
باغبان ازپی من تند دوید، سیب رادست تودید ،غضب آلوده به من کرد نگاه،
سیب دندان زده، ازدست توافتاد به خاک
وتو رفتی وهنوز، سالها هست،
که درگوش من آرام آرام
خش خش گام تو، تکرارکنان می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان ،غرق این پندارم:
که چرا باغچه ی کوچک ما، سیب نداشت؟!
حمید مصدق!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
Wed 25 Feb 2009ساعت 22:56  توسط Delaram
|
دنگ . . .، دنگ . . .
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذراست
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
Fri 6 Feb 2009ساعت 15:15  توسط Delaram
|
ويکتور هوگوبياد داری که امروز یکسال از روزیکه سرنوشت من معلوم شد میگذرد؟
آن شب فراموش نشدنی بود که کنار هم نشستیم و راز دل به یکدیگر گفتیم .چون با دلی سوزان عشق بی پایانم را پیش رویت آشکار ساختم و تو نیز باسادگی پرده از روی عشق پنهانی خویش برداشتی .سرودی در خود احساس کردم .دلم آسوده گردید و شادمانی و خوشبختی ام از این بود که دانستم کسی مرا دوست دارد .اوه.ترا بخدا بگو که آیا هنوز آن شب را فراموش نکرده ای ؟بگو که آن شب را بیاد داری ؟زیرا غم وشادی و همه چیز من از آن شب است .هنوز یکسال از آن شب زیبا و شادیبخش نگذشته است ولی در این اندک زمان رنج بسیار برده ام . بگذار رازی را که بهیچ کس جز تو نمیتوانم بگویم برایت آشکار سازم.
تو نمیدانی که آن روز که خانواده مان از عشق ما آگاه گشتند و قرار شد دیگر من تو یکدیگر را نبینیم و با هم سخنی نگوییم چقدر آشفته و پریشان شدم.بی درنگ به اتاق خویش رفتم و در تنهایی به تلخی گریستم.
ابتدا میخواستم به آغوش مرگ پناه ببرم ولی زود چهره زیبایت پیش چشمانم آمد و دانستم که باید برای عشق تو زنده بمانم.آنگاه بر تیره روزی خویش اشک ها ریختم .زیرا آن بی تو و دور از زندگانیم از مرگ تلخ تر بود .
از آن روز هر جا میروم هر کار میکنم و بهرچه مینگرم روی ترا پیش چشمم میبینم و یکدم فراموشت نمیتوان کرد.امیدوارم آنچه که در این نامه میخوانی سبب اندوه و آزردگیت نشود.
خیلی شادمان میشوم اگر تو هم آنچه در دل داری بی پرده برایم بنویسی.امروز صبح و عصر تو را دیدم .باید هم دیده باشم زیرا امروز که یکسال از اقرار عشق من و تو بهم میگذرد نمیبایست بدون شادکامی سپری گردد.
امروز صبح جرات نکردم که با تو حرفی بزنم چون اجازه نداده ای که تا بیست و هشت ماه با تو سخنی نگویم .هر چند این فرمان مرا بسیار رنج داده است ولی باز هم گفته ات را گرامی وارجمند شمرده فرمانبرداری نمودم .
دیری از شب گذشته است .تو اکنون بی خیال در خواب ناز رفته ای و نمی دانی که نامزد وفادارت همه شب پیش از خواب چند تار مویت را بنرمی بر لب مینهد و با پاکی میبوسد.
ویکتور تو
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
Sun 1 Feb 2009ساعت 18:3  توسط Delaram
|
به زندگی بنگر !
هر چه هست همان گونه که هست .
از آن نخواه طور دیگر باشند,
زیرا از این کار نا توان اند
حتی اگر تو چنین خواهی !
میل و آرزو کاملا بی اثر است.
آه که بدون میل و آرزو چگونه ممکن است تشویش و بی قراری وجود داشته باشد؟!
اوشو (عارف معاصر هندی)

اوشو/ Osho در یازده دسامبر 1931 پا به این جهان گذاشت و در 19 ﮊانویه 1990 رخت از آن بست. اوشو تعلیماتش را تنها در قالب کلمات ادا نمیکرد.بلکه زندگی او سرمشقی از تعالیم و اعتقاداتش بود. او زندگی را به حد تمام و کمال تجربه کرد; زندگی وی آکنده از عشق، شجاعت، وقار و شوخ طبعی خاصی بود که از طریق آن به قلب میلیونها نفر از مردم دنیا راه یافت. ((ﮊان لایل)) در مجله ی Vogue درباره ی اوشو می نویسد: (( او مردی است مهربان و شفیق، در نهایت صداقت... یکی از باهوش ترین، ادیب ترین، پر مغزترین و مطلع ترین سخنورانی است که تا به حال دیده ام)). با این وجود، اوشو همیشه از خویش به عنوان انسانی معمولی یاد می کردو بر این نکته تاکید داشت که آنچه که او بدان دست یافته، برای همه کس دست یافتنی است.
ا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
Sun 25 Jan 2009ساعت 17:16  توسط Delaram
|
این چه نیرویی است که ما را از آسایش دور میسازد و وامیداردمان به چالش و خیزش, با این که میدانیم شکوه این دنیا ناپایدار است و گذرا ؟ بر این باورم که این کشش همانا کاوش معنای زندگی است .پس از سالها جست و جو در کتاب ها و علم و هنر در پی پاسخ این پرسش , و نیز طی طریق در راه های سخت و سهلی که پیش گرفتم , پاسخ های بسیاری یافتم.حال به یقین میدانم که در این جهان پاسخی قطعی برای ما وجود ندارد . اما در آخر ,در لحظه ای که بار دیگر در مقابل خالق هستی می ایستیم , قدر تمام فرصت هایی را که در این دنیا به ما داده شده بود, خواهیم دانست !
پائولو کوئیلو
بخشی از سخنرانی در فرهنگستان ادب برزیل
+ نوشته شده در
Sat 24 Jan 2009ساعت 18:6  توسط Delaram
|